سویا حالش بهتر میشه . سوسانو به ملاقاتش میره .سویا به سوسانو میگه به محض اینکه بهتر شد اونجارو ترک میکنه اما سوسانو میگه که تو همسر اول امپراطوری و باید ملکه بشی سویاهم میگه من اگه میخواستم با امپراطور باشم زودتر از این میومدم من فقط چون می ترسیدم بمیرم و یوری ندونه که پدرش کیه موضوع رو بهش گفتم

ارتش گوکوریو به رهبری جومونگ به برادر هوانگ حمله میکنن و اونو میکشن و پیروز به گوگوریو برمی گردن سویا و سوسانو بهشون خوشامد میگن

عمه سوسانو به بیریو میگه که آماده است تا یوری وجومونگ رواز بین ببرن اونها گروهی آدمکش رو اجیر میکنن و قصددارن موقعی که جومونگ به همراه یوری میرن تا به مرزها سرکشی کنن بهشون حمله کنن

سوسانو متوجه میشه که عمه اش داره توطئه میکنه ارتش رو آماده میکنه و به راه می افته